اصلن برام راحت نیست
با اینکه اینهمه مراقبه انجام دادم و یوگا و تمرینای ذهن و فلان..
بازم .. مکه میشه اینجور کارها رو راحت انجام داد؟
همیشه میترسیدم از این روز..
برای تراپیستم که تعریف میکردم
که بدونه ترسم از چی بوده
میگفت متاسفم که به ما مادر و پدر ها هیچکسی یاد نداد یه سری چیزا رو نباید توو ذهن کوچیک یه بچه که قدرت تحلیل نداره، وارد کنیم و میدونم اینکه اینهمه طول کشید تا به این شناخت برسی و بتونی عاقلانه درموردش تصمیم بگیری، به خاطر همون عدم قدرت تحلیل توی سن پایینه. اینکه هیچ وقت نتونستی بفهمی چرا بابات و دوست صمیمیش بعد از سالهای طولانی دوستی از هم جدا شدن، اینکه هیچکسی برات توضیح نداد اون کسی که چشم باز کردی و به عنوان عمو شناختیش، چرا حالا یهو محبتش از تو دریغ میشه و احتمالن بعد ها بابت این خلا احساسی کلی لجبازی کردی و هیچکسی نبود درک کنه این لجبازی های تو زبان اعتراض بدنته که نمیتونی به زبون بیاری یه محبتی ازت گرفته شده و نمیدونی چرا احساس میکنی خالی ای..
گاهی باخودم میگم شاید خدا تراپیستمو سر راهم قرار داد..
اینکه انقدر من رو میشکافه و تحلیل و تجزیه میکنه، آرومم میکنه
میفهمم اینکه همیشه به خودم سرکوفت میزنم، خیلی چیزاش تقصیر خودم نبوده..
و مسئله دیگه اولین دیدارمونه..
سه ماه پیش که پیشش رفتم، به خاطر مسئله بابا رفتم
ولی به محض ورودم یه مسئله دیگه رو ازم پرسید و وقتی براش حرف زدم، اولین جمله ش این بود:
پس درست حدس زدم. وقتی وارد شدی و نشستی و نفس کشیدی، نَفَست شکسته بود.. نفسِ یه قلب عاشق شکسته و من اون نفس رو میشناسم
بعد توی ادامه حرفاش کوچکترین حرف منفی ای درمورد شخص مورد نظرمون نزد
حالا ۳ ماه بعد وقتی درگیر این ماجرا شدم و براش تعریف کردم، گفت من عقیده م اینه که تو که مراجعه کننده منی و دوستت دارم، هرکسی که روزی عزیزت بوده رو هم باید بپذیرم، بنابراین به خودم جرات نمیدم بهش بی احترامی کنم. یادته اون روز درمورد اون آقا فقط گفتم کاااااش اینجا بود رو این صندلی مینشست و یه عالمه حرف داشتم که بهش بزنم؟ همین.. چون اون اقا عزیزت بود و عزیزت میمونه و حتا اگه کنارش نباشی، روزی حجم عظیمی از قلبت برای اون بوده و حالا جاش خالی میمونه و من حتا نباید به اون جای خالی بی حرمتی کنم.. ولی.. این بار نه. اگه از من مشاوره میخای، از من میپرسی که آیا داری عجله میکنی و تصمیم یهویی میگیری یا نه، به عنوان یه مشاور بهت میگم خیلی طولش دادی.. ۱۲,۱۳ ساااال طولش دادی. این خانوم رو مثل پوست شکلات دور بنداز. تو شکلاتی و اون پوستش.. چه طور اینهمه ازت سوءاستفاده کرد. من وظیفمه یه جاهایی رک باشم و بهت بگم سارای من دختر عزیزم محبتت رو بیخود خرج کنی دیکه محبت نیست، حماقته.. سرتو بالا بگیر، دونه دونه مورد هایی که اینهمه سال اتفاق افتاد و تو چشم پوشی کردی، اینکه ازش سرکوفت خوردی به خاطر اهمیتی که برای عشقت قائل بودی، اینکه راز تو رو جایی گفته، اینکه از ضعف تو علیه ت استفاده کرده و چه و چه و چه.. باهاش روبرو میشی و در آرامش باهاش حرف میزنی، چون آدمی که داد میزنه شنیده نمیشه. همه مورد ها رو که براش شمردی همه ابروهایی که ازت برد رو که براش توضیح دادی، بعد بهش میگی که مکرو و مکر الله والله خیر الماکرین. خدا مهربونه ولی اصلن مکر رو کنار نمیذاره. مکار ترینه. بهش میگی که مکر زدی بهش و سربلند بیرون نیومد و بعد میذاریش کنار.. آخرش هم میگی که جات اصلن خالی نیست.. دلم برای روزهایی میسوزه که وقت و محبتت رو صرفش کردی. برای سرکوفت هایی که بابتش خوردی. ولی بسه .. با هم تمرین هامونو انجام میدیم، با هم هستیم کنارتم مراقبتم و نمیذارم اذیت شی..
...
..
.
کاش سالها پیش پیداش کرده بودم..
شاید همه چیز متفاوت میشد..
...
..
.
خلاصه
فردا
هم باید یه چیزی رو تموم کنم و هم بعدش باید یه مسئله ای رو برا کسی روشن کنم که وسط این ماجرا، مجبور شدم ازش استفاده کنم و مهره سوخته شد..
وقتایی که به یه موضوعی پی میبرم که کسی سعی کرده ازم مخفی کنتش
اول از این زرنگی و هوشم متنفر میشم
بعد از خودم که چرا باید شاخک ها و سنسور هات انقدر تیز باشه
بعد از اینکه خر فرض شدم و قطعن دلیلی جز اعتماد بیجا نیست
بعد از همه هستی
بعد هم از اون پروسه که باید طی بشه تا به روز حذف کردن برسم
بعد همه اون تایمی که همه چی داغ داغه و هی همه میان میپرسن که چی شد و فلان
بعد هم چیزای مشترکی که یادم میاد
بعد نشخار ذهنی که حالا به مرحمت تراپی خیلی کم شدن
...
..
.
چند تا؟؟ توی همه ی این سالها چندتا؟
خیلی.. خیلی آدم .. خیلی ها رو حذف کردم
از قلبم گذشتم.. اینا که پیش اون هیچی نیستن..
.
چه حرف قشنگی زد..
وقتی کسی روزی برات عزیز بوده، من اجازه ندارم بهش بی حرمتی کنم..
اونوقت ما چرا به خودمون اجازه میدادیم به هم بی حرمتی کنیم؟
:)
کاش زودتر میدیدمش
تمام راه اشکمو نگه داشتم
بغضمو نشکوندم
نمیخاستم قیافه ی باد کردمو ببینن
مخصوصن ساره که سریع میفهمه اگه پلکم بپره
ولی وقتی دیگه رسیدم و رانندگی کردن ذهنمو مشغول نکرد
سر گذاشتم رو فرمون و اشکام سرازیر شد
چند دقیقه بعد
رو حساب ترس همیشگی ای که دارم که فکر میکنم دو تا چشم داره منو میپاد
سر بلند کردم و سایه یکی رو بیرون ماشین در حال سرک کشیدن دیدم
آنی نشد سکته زدنم
سحر بود
رسیده بود اونم
خندش گرفت از جا خوردن و ترسیدنم و گفت تازه داشتم با خودم میگفتم چی کنم نترسونمت
خندیدم گفتم ایراد نداره و قیافه م رو دید و صدام رو شنید
بی وقفه گفت میخای پیشت بشینم؟
گریون سر تکون دادم و ماشین رو جا به جا کردم بشینه
نشست و گفت یو وانا هاگ؟
سر تکون دادم و بغلم کرد و لرزون اشک ریزون بغلشُ برا خودم داشتم
چند لحظه بعد که اشکامو پاک میکردم گفتم خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم
گفت هیچ اشکالی نداره. میخای دور بزنیم؟
و باز سر تکون دادم و از کوچه ممتاز رفتم بیرون
از ضبط صدای آهنگ از پیشم نرو بمرانی پخش میشد
گفت بمرانی خیلیییی خوبه. پادکست مستی راستی رو شنیدی اون قسمتی که این مهمونشون بود؟
لرزون و اشک ریزون و بغضی گفتم نه حتمن گوش میدم
گفت میخای حرف بزنی؟ شاید خالی شی؟
چند لحظه ای سکوت کردم و گفتم قضیه همینه، برام حرف زدن سخته
گفت میدونم میدونم کاملن چی میگی. ولی باید این سیکل رو بشکونی. برای خودت
شروع کردم یه چیزایی گفتن
که برای محافظت از خودم دارم همش میرینم به همه چی
فقط برای اینکه دیگه طاقت ندارم دوباره کسی بشکونتم
در توانم نیست اینهمه فروپاشی و از نو شروع کردن
و این باعث شده همه رو از خودم برونم
که خسته م از اعتماد کردن و ضربه خوردن
که چرا همش میرسیم به حذف کردن و حذف شدن
که چرا هرچی میرم جلو بیشتر توو مرداب غرق میشم
که چقدر هر روز بیشتر مصمم هستم برای رفتن و دور شدن
خیلی حرف زدم... خیلی
گفت تراپی کمک نکرد؟
گفتم اون بیچاره هرچی رشته کرد دو سه نفر توو کمتر از ۲۴ ساعت پنبه ش کردن..
هرچی جان میکنم خودمو درست کنم یکی میاد خرابش میکنه
گفت اینکه میدونی با خودت چند چندی خیلی خوبه
این عالیه که مشکلت رو میدونی و انقدر واضح بیانش میکنی
که خیلی ها جرات روبرو شدن با خودش.ن رو ندارن ولی تو روبرو میشی و عنوان میکنی خودتی که مسئله ای
و این تو رو فوق العاده میکنه ..
و مجبور شدیم زود برگردیم چون چیزی نمونده بود به شام و مهمون مهمی داشتیم
و چقدر ناراحتم نصفه موندیم
پرسیدم وقتی دوری و یه کشور دیگه ای و دوری، حس میکنی فراموش شدی؟
گفت آره و اصلن من رفتم که این اتفاق بیفته. خیلی چیزا حل شد برام
و چقدر لازم داشتم این تایید رو...
وسطای مهمونی که برا اسموک رفتم حیاط
همچنان از گوشیم از پیشم نرو بمرانی پخش میشد
سحاب اومد پیشم
گفت کیه این؟
گفتم بمرانی، خاننده ش بهزاد عمرانی ئه
گفت آها آره باحاله
وند تا فینگ شنید و یهو استارت زد تحلیل لکه سبز های روی سفیدی دیوار که درواقع رد بارون بودن
یه پرنده و یه گاو و یه راکُن نشونم داد
که به نظرم یه اژدها اومد و یه گاو و یه کانگورو
ساکت شدیم
اسموک زدیم
حرف زدیم از اینکه کجای برنامه هامم و حواسم به پلن های پشتیبان باشه
گفت این کار، این کار، این کار رو میکنیم و من و خاهرت هم برای هرگونه کمکی حاضریم هرچقدر که نیاز داشته باشی و ازمون بربیاد و تنهات نمیذاریم
منم فینگ فینگام از سر گرفته شد
یهو گفت آها راستی اینو میخاستم بهت بگم
نگاه کن اون سایه ی برگ رو دیوارُ
یه مادری داره به بچه ش چادر میپوشونه میگه دیگه حالا چی کنیم همینه دیگه کلاس سوم رفتی باید چادر بپوشی
و اصرار داشت من متوجه ش شم درحالی که اصلن شبیه چیزی که میگفت نبود
آخرش گفت البته بچه ش بیشتر شبیه یه گنجشکه
و فینگ فینگای من بند اومد
از پلن بی براش گفتم و گفت نباید فرار کنی
تو ماهی و باید بمونی
اونی که باید فرار کنه کسی دیگه ست
و کلن پلن بی رو زیاد قبول نکرد
دیرتر وقتی مهمون مهممون رفت
دیگه ظاهرسازی برام مشکل بود
اینهمه فشار عصبی توو کمتر از ۲۴ ساعت امون بریده بود
شام نخورده رو بالا آوردم
کارنِج هم فشار آورده بود
دراز کشیدم رو مبل و چشامو بستم
نوژ کتاب داستان آورد و برام خوند
مدام میگفت چشاتو ببند بخاب ولی مگه میتونستم تماشا نکنم اینهمه محبتش رو؟
داستان که تموم شد گفت باید بخابی و نذاشت چشمامو باز کنم
چند دقیقه بعد متوجه شدم داره روم پتو میکشه
اشکم دم مشکم بود
سرمو نوازش کرد و لپمو بوسید و گفت باید بخابی تا خوب شی
تب کرده بودم و چشمام قرمز بود
میگفت باید بخابی تا خوب شی و من بهت سر میزنم و میبوسمت
یکم دیرتر برام آبمیوه آورد و چون قانعش کردم با این وضع معده م نمیتونم بخورمش چون آبمیوه ممکنه حالمو بد کنه
گفت اینکه آبمیوه نیست آب آلبالوئه راضی شد به جای من خودش نوش جان کنه
و من همچنان قربون جونش میشدم
یکم که گذشت دیگه توان اونهمه حال بدی رو نداشتم و رفتم حیاط
نشستم و آهنگ پلی کردم و اسموک زدم
این بار آهنگ فرض کن بمرانی پلی میشد
اواخرش بود که ساره اومد پایین پیشم
با یه لیوان چای
حرف زدیم از ماجراهای امروزش
و کارایی که برای زمین باید بکنیم و یکمی خندیدیم و یکمی سکوت کردیم و یکمی اعتراض ..
آخراش گفتم میدونی اون لکه های رو دیوار چیه؟
اون یه پرنده ست و اون یه گاو و اونم یه راکُن
البته به نظرم اون اژدهاست و اونم کانگورو
خندید
تنها اجتماعی که بهش میتونم بگم خانواده همینه
من، ساره، سحاب، کمیل، سحر، نوژان
با رفتن سحر و حالا هم رفتن کمیل و نزدیک شدن به رفتن من
دیگه چی میمونه ازمون؟
.
فقط میدونم از ترسِ اون حسِ بالا آوردن و حال بدی و ازبین نرفتن این تب مداوم، همینجا نزدیک توالت خابیدن بهترین کاره..
.
و آقای قاضی این اصلن عادلانه نیست که با یه فشار عصبی،کمرم بگیره و اینهمه درد داشته باشم و دوباره دست به عصا شم
ماه هاست از آخرین نوشته میگذره
حالا هم که مینویسم دلیلی جز تو نداره
نشسته بودم به این فکر میکردم که عشق از نظر تو چه شکلی بود؟
بعد یکی یکی پیدا کردم جوابمو
عشق از نظر تو، سود رسوندن و کمک کردنِ خستگی ناپذیر به اطرافیان بود
گذشتن و بخشیدن بود. حتا اگه مقابلت دشمنت بود
بارها دیدم که بخشیدی و فراموش کردی و حتا به نفرین فکر نکردی
عشق از نظر تو، بالا بردن خونوادت بود
جمع کردنشون دور هم
وقت گذروندن باهاشون
عشق از نظر تو خابوندن من توو بغلت و همزمان درس خوندن بود
عشق از نظر تو این بود که خسته از راه برسی و تا دیروقت شام درست کنی برای مهمونات
عشق، برق توو نگاهت بود وقتی لوح تقدیرهامونو قاب میکردی بزنی دیوار
مامان خانوم.. میدونی که تاپ استیودنت شدن و معدل بالا داشتن توی درسام اصن حال نمیده بهم. تو نیستی که سرتیفیکیت گذروندن کورس زبان فرانسمو با عشق نگاه کنی و بذاری قاطی مدارک مهمت که بعد بری قاب کنی بزنی به دیوار بگی از حالا دخترم بلده مث بلبل فرانسوی صحبت کنه و انقدر بگردی توی اطرافیانت دنبال کسی که فرانسوی بلده و مجبورم کنی باهاش صحبت کنم و بعد عشق کنی از مکالممون. مث همین کار رو وقتی انگلیسی یاد گرفتم باهام کردی. یادته؟ رئیستو یه لنگه پا نگه داشته بودی که با هم انگلیسی صحبت کنیم و با عشق تماشا میکردی و از اینکه رئیست از لهجه و قدرت انتخاب کلماتم داشت تحسینم میکرد تو چشمات برق میزد؟ یادته؟ یادته منو؟
یادت رفته از بس نبودی ...
من هِی میرم پله های ترقی رو طی کنم که تو نباشی ببینی..
.
.
.
هِی... لاتاری اگه برنده شم، میام ور دلت و میبوسمت که دلت راضی بوده بذاری برم و بعد ساعتها با هم گریه میکنیم
شاید اون موقع بعد اینهمه سال باورم شه نیستی..
این روزا
دنیا درگیر کرونا ست
یادت نره
وقتی تاریخ رو میخونی و میرسی به یه بخشی که فلان سال فلان کشور رو طاعون با خاک یکسان کرد، توو ذهنت یه آهنگ ترسناک پلی نشه، فک نکن همه هر روز در ترس و درحال مرگ و وصیت کردن بودن.
من برات میگم روزهای کروناییم چه جوری گذشت
میترسیم
استرس داریم
در به در درگیر تهیه مواد بهداشتی و ضدعفونی هستیم برای مقابله با کرونا
عاداتمون تغییر کرده
تفریحاتمون به 0 رسیده
دلمون برای عزیزانمون تنگ شده
چون قرنطینه ایم
هر روز خبر مرگ یه آدم جدید رو بر اثر ابتلا به کرونا میخونیم درحالی که همزمان قر میدیم با آهنگمون، غذای رو گازمونو هم میزنیم، یا تیممونو برای اینکه PES بازی کنیم انتخاب میکنیم.
گاهی میشنویم یکی از آشناها مبتلا شده و یا یکی از نزدیکانمون علائم رو بروز داده و تا سر حد جنون لرز به تنمون میفته
ولی باور کردنی نیست که همین هم میگذره
عین اون جمله که میگه اگه بدونی آدما به مشکلاتت یه درصد اون چیزی که به سردرد خودشون اهمیت میدن، اهمیت نمیدن
ولی ..
حداقل یاد گرفتیم قدر بدونیم
شاید بعضی هامون بعد از این دوران آدم های جدیدی باشیم
آدم هایی که به خوشی های کوچیکشون بیشتر اهمیت میدن
آدمایی که هربار رستوران جدیدی رو تست میکنن تا تجربه جدید کسب کنن
آدمایی که دیگه براشون مهم نیست کجا و با چه کیفیتی وقتشون رو با عزیزشون بگذرونن و تنها با کنارش بودن، از لحظات لذت ببرن
کرونا ما رو هرچی نکرد، قدردان کرد ..
باعث شد بفهمیم قلبمون برای اطرافیانمون چقدر میتپه ...
با من تجربه کن ..
میگه مثلن چیه علائمش؟
میگم انقباضات شدید و گر گرفتن و لرز کردن و درد مداوم و ..
میگه پس سخته
میگم هنوز بعد اینهمه مدت عادت نکردم بهش
میگه پس عادت کردن چیز بدی هم نیست
میگم بده .. بده هرچیزی بعد یه مدتی برات عادی بشه..
سکوت میکنیم و شیشه ی بارون زده رو نگاه میکنیم
سکوت رو میشکنه و میگه یه ترانه ای بود یکی دو بار وقتی کنار دریا بودیم و دور آتیش، شروع کردی با خودت زمزمه کردی و ما هربار ساکت شدیم و گوش دادیم به خوندنت، اون چی بود؟
میخونم
"معذرت میخام که واسم گریه هات دیگه مهم نیست
اگه اسم من میلرزه توو صدات دیگه مهم نیست
خاطرم مونده که گفتی خاطرات دیگه مهم نیست
کل قصه که خراب شد جزئیات .. "
باهام میخونه
"دیگه مهم نیست.."
خوندنمو قطع میکنه میگه هربار با سوز خوندیش انگار کلمه به کلمه رو درک کردی
میگم شعرایی که توو زمزمه هات به لب میاری اوناییه که نشسته اعماق ذهنت
میگه هیچ وقت خاستی پاک کنی ذهنتو؟
نگاش میکنم
میگه ببخشید سوالم اشتباه بود. قطعن خاستی
میگم هیچکی درک نمیکنه
میگه خودت چی
میگم خودمم از درک و فهمم خارجه
میگه من فقط میدونم تو قوی ای. و میدونم باید مدام بهت یادآوری کنم چون یادت میره. خاهش میکنم یادت نره
میگم من قبول ندارم قوی ام
میگه آدما حد دارن. اینکه چیزی فراتر از حد تو بوده، درش شکی نیست، اینکه تو از اون جون سالم به در بردی مهمه
با ریتم و ملودی همون آهنگ میگم "دیگه مهم نیست"
میگه الان توو چه موقعیتی هستی؟
میگم در مرحله ی قبول بیماری و اقدام برای پیوند عضو ولی اینکه آیا بدن با دارو های ضد پس زدن پیوند همگام بشه و عضو پس زده نشه، از دست من خارجه.. فقط باید دارو ها رو مصرف کنیم، پیوند عضو رو انجام بدیم و منتظر باشیم..
میگه پس زیاد درگیرش نشو که آسیب نبینی
میگم از این بیشتر نمیشه. کسی که مرده دوباره نمیمیره ...
میگه این روزا چه میکنی
میگم حموم
میخنده میگه ینی چی؟
میگم هروقت مغزم قفل میکنه میپرم زیر دوش حموم.
میخنده میگه پوستت رفته بس که مغزت قفل کرده
.
.
عکسای گلدن گلوب رو نگا میکردم
یه عکس از جنیفر انیستون اومد که خیره به برد پیت بود
زیرشم نوشته بود این عکس خیلی وایرال شده
فرستادم براش گفتم من جنیفر انیستونم
10 15 سال پیش برد پیت به خاطر آنجلینا جولی ولش کرد و رفت. جن هم هیچوقت با کسی چفت نشد و حالا ببین چه جوری نگاش میکنه با اینهمه بلا که سرش اومد
گفت نباش. جنیفر انیستون نباش. بذار زمان کارشو بکنه
گفتم اگه زمان کاره یی بود به داد جنیفر انیستون میرسید..
.
.
جلوم یه شات گذاشت
گفتم من که نمیخورم
گفت بعیده ازت
گفتم مگه چقد خلاف کارم؟ من ته خلافم اینه که دود میشه بابا جون
میگه آخه این روزا همه میخورن. تو هم هرکی اطرافته میخوره. عجیب بود برام. پس تو چرا همیشه نخورده مستی؟
میگم بده آدم پرنشاط باشه؟
میگه تو اون دختری هستی که 2سال پیش مرداد ماه توو تولدم یه آهنگ گذاشت و همه رو کشوند وسط و رقصوند و توو جمعیت خودشو گم کرد و رفت توو بالکن انقد دود به خودش داد و گریه کرد که من تن نیمه جون و غش کردشو بغل گرفتم بردم توو خونه. حرف از نشاط به من نزن. تو اون دختری هستی که 4 5 سال پیش فروردین توو عروسیه من میرقصید و اشک میریخت همزمان. حرف از نخورده مست بودن به من نزن
گفتم همیشه به دوستم گفتم شوهر باهوشی داره. ولی به خودت نگفتم باهوشی که پررو نشی. حالام نشو
ما دوست داریمت. اون دوستت داره چون قدیمی ترین دوستشی. من دوستت دارم چون بازیگری نمیکنی. پس نکن. من فالوورتم. تو یکی از موضوعات ما دو تا برای صحبت های روزانه هستی. باور کن نگرانیمونو
ممنونم. بودنتون خیلی خوبه..
.
.
ساعت 2 شبه برمیگردیم سمت خونه
توو راه ساکتیم. بهش میگم تو کانکت شو و آهنگ بذار
آهنگ حواست نیست اشوان رو میذاره
سکوتمون تبدیل میشه به جیغ زدن و همخونی با آهنگ
میگه حداقل یه با توو هفته این کارو بکن. منو بیار بیرون تا جیغ بزنم با آهنگا و خالی شم
بهش قول میدم
.
.
میرم سر کار دنبالش
دور میزنیم و از صدای تیز تسمه دینام خسته میشیم.
خابالو ام و چشمم میسوزه
ماشینو میزنم کنار. آهنگ پخش میشه
صندلی رو میدم عقب و به پهلوی راستم لم میدم و چشامو میبندم
میرسیم به اون قسمت آهنگ که معین زد به حلقه ی پیزوری اشاره میکنه.
انگشتی که توش حلقه پیزوریم هست رو میارم بالا وقتی آهنگ رو میخونم
شده عادت برام. یا شاید شرطی شدم سر این آهنگ با این کار
حلقمو از انگشت اشاره م درمیاره یکم نگاش میکنه و میندازه توی انگشت چاهارمم
میگه اینجوری دستت قشنگ تره
یه نگا به دستم میندازم و لبخندم که خشک میشه حلقه پیزوریمو درمیارم و میذارم توی انگشت اشاره م دوباره
لبخند میزنه و میگه اگه پسر بودم خیلی زودتر از اینکه دلت بشکنه خودم میگرفتمت
میخندم میگم بیا منو بگیر بتونیم راحت تر مهاجرت کنیم
.
.
نشستیم توو سرما و یه ساعت بعد متوجه شدم قلبم تحت فشاره
دیرتر فهمیدم قلبم نبوده، ماهیچه های پشتم از سرما قولنج کردن و چونکنزدیک قلبمه اذیتش کرده
دستمو فقط طوری که رو شکمم باشه میتونم نگه دارم
میخنده میگه انگار حامله یی اون چه طرز راه رفتنه
میگم بدت میاد خاله شی بفهمی کار من چقد سخته با بچه ت؟ حالا که نمیشی پس حداقل فیگورشو نگا کن لذت ببر
دستمو میگیره از خیابون رد میشیم
.
.
وسط حرفاش میگه پس تعصب ملی چی میشه؟
میگم من به این شهر و کشور تعصب ندارم
عصبی و جا خورده نگام میکنه
میگه من و اون چه لقمه یی بهتون دادیم که این شدید. منم اگه مثل شما فکر میکردم الان اینجا نبودم ..
با سکوت از کنارش میگذرم. هرچه بگم تهش بی احترامیه
میذارمش با سوگواری برای شخصی که براش مهم بوده تنها باشه
پناه میبرم به محیط خارج از خونه
.
.
مدام نگام میکنه و منتظره حرفی بزنم
نمیخای چیزی بگی؟
سرمو به نشونه ی نه تکون میدم
بغلم میکنه و میگه امیدوارم کسی رو پیدا کنی که بتونی همه ی حرف هات رو بهش بگی و میدونم بلخره پیداش میکنی
.
.
این روزا سرگرم امتحان و تحقیق برای پایان نامه، آپشن هامو برای مهاجرت بررسی میکنم و سردرگم و نابود تر از همیشه، یه امید پوچی ته دل و سرم هست که میگه همه چی خوب میشه
من همیشه میگم اگه تنها باشم خوشحال ترم
کارمو دارم
دوستامو دارم
اما
اینکه یه کسی همیشه توی زندگیت باشه
این
خیلی بیشتر از چیزیه که ارزش داشته باشه
که خب ظاهرن میشه بهش عادت کرد..
یه دلیلی وجود داره که میگم تنها بهترم
به خاطر این نیست که فکر کردم تنها باشم خوشحال ترم
به خاطر این بود که فکر کردم اگه کسی رو دوست داشته باشم
و بعد جدا بشیم
ممکنه نتونم دووم بیارم
تنها بودن راحت تره
خب آخه ..
چی میشه اگه یاد بگیری که به عشق نیاز داری ولی بعد نداشته باشیش؟
چی میشه اگه ازش خوشت بیاد و بری سمتش؟
چی میشه اگه زندگیتو حول محور اون بچرخونی؟
و بعد
بهم بریزه ..
میتونی از این نوع درد جون سالم به در ببری؟
از دست دادن عشق مثل از دست دادن یه عضو از بدن میمونه
مثل مردنه
تنها فرقشون اینه که مرگ تموم میشه
ولی اون تا ابد میتونه ادامه داشته باشه
و بله ..
میدونم " راحت ترین کار لزومن درست نیست "
ولی
ارزش داره؟
مسئول بودن؟
چون اگه ویتامین هاتو بخوری
و مالیاتت رو پرداخت کنی
و هیچ خطایی نکنی
جهان هنوز بهت آدمایی رو برای دوست داشتن میده
و بعد میذاره اونا از لای انگشتات مثل آب در برن
و بعدش چی داری؟
ویتامین و هیچی ...
بعضی چیزا
بعضی حس ها
بعضی اشیا و افراد
هیچ وقت عوض نمیشن، تغییر نمیکنن و جایگزینی براشون نخاهد بود
No matter what or when
فرقی نمیکنه چقد بگذره
چه فرسایشی وارد شه بهمون از طریق گذر زمان
هیچ فرقی نمیکنه ..
چیزی که مهمه، ثابت موندن اون هاست ..
یه نگاهی به اطراف بندازی
متوجه شون میشی..
از ساده ترین هاش بگم برات
هرچقدرم گوشی جدید بگیری، یه سری آهنگ ها و عکس ها باهات از گوشی قبلی منتقل میشه به گوشی جدید
فکر کنم به همین میگن قانون پایستگی انرژی
انرژی تغییر نمیکنه
فقط از شکلی به شکل دیگه منتقل میشه ..
یا مثلن من که عاشق ماگ هستم و مدام در حال خرید ماگ
به ماگ باب اسفنجی دارم که سالهاست توو سینکه
چندین ماگ اومدن کنارش
بعضیا شکستن بعضیا تکراری شدن بعضیا رو اهدا کردم به بابا که تبدیلشون کنه به گلدون..
ولی این ماگ بعد این همه سال، با وجود ترک هایی که داخلشه، هنوز اونجاست و انتخاب اول و دوممه
نبودنش به چشمم میاد و نمیتونم ببینم نباشه
فکر کنم به این میگن تعلق خاطر
اینکه یه چیزی یه حسی یه فردی برات به هیچ وجه دور انداختنی و تکراری نشه
No matter what
همیشه برات بمونه
حتا اگه ترک خورده باشه
شکسته باشه
قدیمی شده باشه
و یا ..
هیچکی و هیچی جاشو پر نمیکنه
نه که نتونن و نشه
تو نمیخای که بتونن و بشه
قطعن همه مون بلدیم فراموش کنیم و پشت سر بذاریم
اگه یکی این کارو نکرد، دلیل بر عدم تواناییش نیست
مطمئنن نخاسته که پشت سر بذاره و بگذره
ایرادی بهش وارد نیست
انتخابش اینه
حتا اگه ندونه ته ش چی میشه
به عنوان یه دوست، پشتش بمونید و مراقبش باشید که اگه یه جا کم آورد و انرژیش رو به اتمام رفت، باشید که بغل بگیریدش و بهش بگید حفاظت شما رو داره
آدما چیز زیادی برای ادامه نمیخان
یه دل خوش کنک کوچولو کافیه برا بلند شدن و ادامه دادن
فقط مشکل اینه، پیدا کردن اون دل خوش کنک کوچولو، وقتگیر و طاقت فرسا ست
حالا یه عده هم این وسط تلاشی برا پیدا کردنش نمیکنن که خب این باز هم انتخاب خودشونه و قابل احترام
ولی..
حتا همونایی هم که تلاش نمیکنن
یه دل خوش کنک هایی بهشون میرسه
مثلن دلگرمی ای که بهش میدن بابت اینکه بیخبر نمیذارنش
یا دریافت یه پیام، هرچقدر بی ربط، وسط طولانی ترین شب
قطعن اگه شما هم مثل من به یه قدرت برتر ایمان داشته باشین
میدونین که هیچ کار و حرکتی، بی دلیل نیست
شما بی دلیل وسط کوچه ماشینت خاموش نمیکنه
بی دلیل کلاس مهمت کنسل نمیشه
بی دلیل با سرعت 170 تا نمیری توو دیوار
بی دلیل نیست که وقتی به خودت میای خیره به یه پنجره ای
بی دلیل نیست ..
یا شایدم خودمو گول میزنم
یا قطعن خودمو گول میزنم..
.
.
بهش میگم تو رو خدا منو با خبر کن
میگه باشه حواسم هست
میخام بهش بگم میشه اینکه هروقت میبینمت ازش میپرسم باعث نشه مث دیگران قضاوتم کنی؟
ولی انقدر نحوه برخوردش دلمو آروم میکنه که به خودم اجازه نمیدم اینو بگم
قربون صدقه ش میرم و یه نفس راحت تر از قبلی میکشم
سرشو میبوسم و بادوم هندی های توی آجیلمو میدم بهش
اونم فندق هاشو پوست میگیره میده به من
آخر شب جوری بغلم میگیره و راه میریم که هیچ غمی توو دام نمیمونه
از اینکه این دومین یلدا بود میترسم .. دومین یلدا گذشت ..
توو بغلش فشارم میده انگار فهمیده باشه لرز ترس به جونم افتاده
میگه بریم دور بزنیم
سوار ماشین میشیم و میریم
آروم جونمه.. پسرکم قد کشیده کوه من بشه..
.
.
هیچ کسی هم به اندازه حافظ امشب
نمیتونست شرح احوال بده ..
زلف آشفته و
خوی کرده و
خندان لب و
مست
پیرهن چاک و
غزل خوان و
صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و
لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست ..
.
تو خود بخان حدیث مفصل !
عشق فراموش نخاهد شد
مدام و مدام از راه های مختلف بازمیگردد
در تنهایی
و در شب
میخاهد بفهماند زخم را نمیتوان فراموش کرد بلکه باید با آن زندگی کرد..
.
.
اگه موزیک متنش آهنگ i love you از billie eilish باشد چه بهتر
صبحت بخیر
میدونم
اینجایی
مراقب خودت باش
صبح بیدار میشم
بهش مسیج میدم:
خسته شدم از بس هر شب خابشو دیدم
یه شب میخندونتم
یه شب گریمو در میاره
دیشب حرصم میداد و فقط استرس کشیدم
یه شب حسرتامو یادم میاره ..
اونقد که باعث شه هرشب خابشو ببینم بهش فک نمیکنم واقعن ..
میگه هو آر یو تاکین ابوت
میگم مستر فلانی
میگه امروز آتلیه نمیرم. ساعت 6 و نیم 7 ببینمت؟
میگم باشه. 7 چارراه گلسار ..
.
حالا هنوز نفله افتادم رو تخت بنفشم
سمت چپم کتاب 1984 جورج اورول که مثال بارز مملکتمه
سمت راستم کتاب جنگجوی عشق گلنن دویل ملتن که مثال بارز خودمه
از صبح یکم از این خوندم یکم از اون و جفتشون میانه ی راه رو پشت سرگذاشتن
در حالی که باید برم تعمیرگاه برای چند دهمین بار در روزهای گذشته
و ساعت 7 قرار دارم
.
توی مجلس شادی میرقصیدن که تنشون خورد به هم
یهو گروه موزیک آهنگ رو قطع کرد و چیزایی رو توو بلندگو گفت
همه از وسط به طرفین دایره ی سن رو باز کردن
اونا هم چند قدم همون حالتی رفتن عقب
ولی تنشون از هم جدا نشده بود بلکه حالا قایمکی دستای هم رو گرفته بودن ..
حس خوبی داشتن که میدونستن پایان پذیره
مثل دلبستن دونه ی برف به خورشید
مثل انتظار شعله ی شمع برای وزیدن نسیم معطر هوا ..
این خابی بود ک نمیدونست چه اسمی براش بذاره ..
توو آهنگ turn the page متالیکا
اون آخراش
میگه:
"دیرتر
دم دمای عصر
وقتی توو تختت لم دادی
و اکو ی آمپلیفایر توو مغزت صدا میده
آخرین سیگاری که برات مونده رو میکشی
و به چیزی که بهت گفت فکر میکنی
چیزی که بهت گفت .. "
این توصیف
یه توضیح مختصر و مفید و دقیق از عصر ها ست ..
یادمه که
تمام مراسم سومش روی پله های مسجد نشستم و غصه خوردم
شاید حتا داشتم برای غم های خودم غصه میخوردم..
مراسم ک تموم شد، همه میرفتن که برن
برای عرض تسلیت رفتم داخل.
پرسون پرسون رسیدم جلو
گفتم مادرشون کدوم خانومه؟یه خانومی گفت اونی که روسری آبی گذاشته
رفتم جلوش
از غم خمیده و چلونده شده بود ..
گفتم سلام..
من همکلاسی بچه تون بودم ..
اول بهتون تبریک میگم بابت پسر مهربان و آقایی که تربیت کردید..
و بعد باید بهتون بگم که چقدر براش خوشحالم که قبل از شما رفت ..
بغلم کرد.. اشک ریخت.. اطرافیانش گریه کردن.. منتم کرد که باهاش به خونه شون برم.. گفت تو دلت غم داشت که اینو گفتی ..
گفتم من فقط خوشحالم بچه تون غم بی مادری رو نچشید چون واقعن دووم نمیاورد.. چونومن دووم نیاوردم ..
بارها منتم کرد که بمونم و باهام حرف بزنه.. دستمو ول نمیکرد و منو پیش خودش نگه داشته بود.. گفتم من فقط برای عرض تسلیت و احترام گذاشتن به بچتون اومدم
وقتی یهو درگیر آدمای دیگه شد، بهش پشت کردم و رفتم .. صدام کرد و نشنیده گرفتم و رفتم ..
نشستم رو پله ها و از حرف هایی که زده بودم زااار زدم ..
یکم خودمو جمع کردم و رفتم بیرون ..
.
الان ..
فقط میدونم دق مرگ شد..
از سکوتش توی مراسم هفتم
و مرگ چشماش
باید حدس میزدم اینطوری میشه..
دق مرگ شد و فردا سومشه ..
خانومی که توو مراسمای بچه ش با روسری آبی شرکت کرد و مراسم هفتم رو در سکوت برگذار کرد ..
به نظرم به هیچ وجه ضعیف نبودن ..
هیچکی تا تجربه نکنه نمیدونه ..
و امیدوارم هیچکی ندونه ..
.
عجیبه ..
چون من دوباره کمر دردم عود کرده و توانایی تحرکم اومده پایین
عجیبه ..
برای من همیشه این تقارن ها عجیبه ..
در حالی که هق هق گریه سر میدادم جواب تلفنشو دادم
سارا؟ کجایی؟ بیا دیگه منتظرتیم برا شام.. الو؟ صدای چیه؟
با شه .. ا لان می یام ...
چی شده؟؟؟؟ چرا گریه میکنی؟؟؟
واندر با زم رو شن نمی شه
خب چرا گریه میکنی آخه. اشکال نداره الان میایم. کجایی؟
نمی خاد بیای .. جلو خونه م. ا لان ما شین با با رو بر میدارم می یام
..
رسیدم. پف کرده. اینبار بدون هق هق
چرا روشن نمیشد؟
باطری تموم کرده بود
فردا میبریم درستش میکنیم. چرا گریه میکردی فک کردم باز قراره توو بیمارستان تحویل بگیریمت..
آخه خسته شدم .. از اینکه همیشه عین ساعت کار میکرد و حالا چند بار توو هفته وسط راهجا گذاشتتم خسته م. دیگه میترسم پشت رولش بشینم ..
عزیزم گویان و دلسوزان بغلم کرد و گفت درستش میکنیم
..
در نا امیدانه ترین حالت ممکن مهمونی رو پشت سر گذاشتم
..
اون قسمتای مکالمه، توی فاصله بین کلمات، هق هق بچپونید
همچین kinda fuckin situation طوری
دارا بیفتد پای سارا ها...
سارا به هم ریزد الفبا را
سین را، الف را، را و سارا را...
درهم بپیچاند دارا را
دارا نداری را نمیفهمد...
ساعت شماری را نمیفهمد
دارا نمیفهمد که نان از عشق...
سارا نمیفهمد، امان از عشق
سارای سال اولی مرد است...
دستان زبر و تاولی مرد است
این پا که سارا مال یک زن نیست...
سارا که مال مرد بودن نیست
□
شال سپید روی دوشت کو؟...
گیلاس های پشت گوشت کو؟
با چشم و ابرویت چه ها کردی؟...
با خرمن مویت چه ها کردی؟
دارا چه شد سارایمان گم شد؟...
سارا و سینش حرف مردم شد؟
شعر دو در یک
از مجموعه ی اثر انگشت
نوشته ی علیرضا آذر
صفحات 60 و 61
نصف روز رو
درگیر مدارک و کارهام برای اپلای بودم و ذهنم درگیر ددلاین بود
و این در تضاد با نصف دیگه ی روزم بود
که درگیر بودم لباسی که انتخاب کردم برای عقد مصطفا، به رنگی که میخام به موهام بزنم میاد یا نه
و از همه مهمتر اینکه ..
چقدر هر لحظه دارم بیشتر توو غم فرو میرم از اینکه چه طور 90 درصد پس اندازم رو مجبور شدم خرج کنم تا ماشین موچاله شدمو بازسازی کنم ..
و فکر اینکه احتمالن این منو یه سال عقب بندازه، شدیدن داره میخورتم..
ولی سعی میکنم سرمو توو دفتر و کتاب و لغات و گرامر فرو کنم که برای آیلتس و تافل آماده بشم
و نگم از دردی که ونوم هر لحظه به جونم وارد میکنه ..

.
بازگشت ما
بعد از این همه مدت
به هم
با همه ی اشک ها و بدون لبخند ها
با همه سختی ها و فراز و نشیب ها
من و حلقه پیزوری و شیما و سر آقای ترسناک
فقط مونده به هم وصل شیم و شروع شه ..
.
رد طرحی که با حنا زده بودم رو دستم، گوشه های انگشتم
رد لاک پاک شده ی جشن برادرم
رد دست خط کج و کوله م وقت رفتن
رد سیاهی ریمل زیر چشم ها
رد تبخال از ترس چند روز قبل ..
رد باکس باز شده ی ایربگ
همه.. همه ..
اولین قدم برای درمان، پذیرش اینه که مریضی
.
امان از آن شب وحشت
امان از آن همه دوری
از این تنفس در حبس
عذاب زنده به گوری
بهش میگم من یه چی میگم هیچکی باور نمیکنه
اونم حقیقت " تکرار شدن زمان " ئه
اگر واقعی نیست
پس چرا وقتی وسط درد بودی گوشی برداشتی بهش بگی درد داره میکشتت و ازش خسته شدی؟
بهش میگم اگه واقعی نیست پس چرا آرشیو اینستا یادت میندازه 4 سال پیش این تایم توو تهران بودی و غرق درد و از شب تهران پست گذاشتی و نوشتی با غم انگیز ترین حالت تهران چه کنم؟
اگه واقعی نیست پس اینهمه اتفاق توو یه زمان مشابه چرا تکرار میشن؟
میگه تو اینا رو میگی چون زیاد درگیر استیون هاوکینگ و اصل نسبیتی
میگم تو مزخرف میگی چون نمیخای با واقعیت ترسناک تکراری بودن همه ی زمان های زندگی، روبرو شی
میگه بی دلیل نیست توو کتگوری وقتی انتخاب میشی و میپرسی اگه کتاب بود چی بود همه تو رو فیزیک میبینن. از بس سرت توو کهکشان و مزخرفاتیه که وصلت کنه به یه نیروی ماورایی که بتونی برا همه چی یه توجیح پیدا کنی چون تو اونی هستی که میترسه اگه همه چی اتفاقی باشه چون تو اونی که میترسه سرنوشت واقعی باشه و از اول نوشته شده باشه. ترسو تویی نه من..
میگم خیلی رقت انگیزی
میگه خفه شو تو اونی هستی که به زمین تخت گرایان گیر میده و میگه خرافاتی هستن و بعد خودش وقتایی که ناآرومه میره سرشو توو حافظ فرو میکنه که شاید اون جوابی براش داشته باشه
میگم آدما همه شون توو آتئیست ترین حالت زندگیشون، به یه قدرتی اعتقاد دارن
میگه هروقت چاله چوله های خودتو پر کردی، اونوقت بیا بتن بریز توی چاله های من
میگم تو دوستمی، عصبانی ای، توو درد غرقی، اونقد غرق درد و مبارزه باهاشی، شدی شبیه اون روزی که مار زخمی بودی و بهت گفتن اون یادداشت چیه. منم شدم اونی که دستخط رو به روت آوردم. پس صبر میکنم آروم شی و کمکت میکنم دردت کم شه و بعد بهت بفهمونم ترسو کیه ..
چند سال پیش
هرکی بهم میرسید میپرسید: موهات چرا ریخته؟
شما نمیدونید چه جوابی قراره برای سوالی که میپرسید دریافت کنید، چه طوره که اون سوال رو نپرسید، چون مخاطبتون نمیدونه چه جوابی بهتون بده که هم شان خودش و هم شخصیت شما حفظ بشه..
بگه چون درگیر یه بیماری ام و مصرف دارو باعث ریزش موهامه؟ بگه اسمش رفیق بود الان شده ونوم کوچولو؟ بگه به شما ربطی نداره؟ بگه بهتره سرتون به کار خودتون باشه؟ بگه اگه تونستی توو یکی از درد هام که یهو از ناکجا آباد میاد سراغم و فلجم میکنه، کنارم باشی اونوقت جوابتو میگیری؟
.
.
یه استیک چسبوندم قاطی استیکای رو دیوار " موهات چرا ریخته؟ " :)
وسط پلن بوردم رو دیوار نوشتم: اگه چیزی که میخوری سیرت نمیکنه بدون گرسنگیت کافی نیست ..
یه جمله از کتاب مائده های زمینی آندره ژید ئه.
آگی روبرومه و فکر میکنم باید از نو بهش رنگ اضافه کنم
.
سوالی که نمیدونی جوابش چیه، نپرس
اینکه این سکوتی که قصد نداشتم بشکونمش رو
الان میشکونم
تویی
و حتا تو هم نیستی ..
خودمم
و همینم شک دارم..
چند وقت پیشا میگفتم که حس دوست داشتن رو دیگه یادم نمیاد
یادم نمیاد اینکه کسی رو با عشق و علاقه نگاه کنی چه جوریه
حسش رو به خاطر نمیارم ..
گفت من هر روز دارم میبینم چقدر نوژان و رایان رو دوس داری
میبینم عشقت رو به مصطفا توی اشکایی که برا شادی ش میریزی
میبینم عمق نگاه پر از حمایت و علاقه ت رو به محسن
تو حس دوست داشتن رو یادت هست
فقط نمیدونی کجا گذاشتیش و قول میدم پیداش میکنی ..
امشبم فکر میکردم همه چی عادیه و این بغض های شوق میگذره ..
تا اینکه بعد سمیرا تو بله رو گفتی و بغضم ترکید و گریه امونم رو برید. فکر کردم مثلن خودمو پشت آزیتا جون قایم کردم، یهو دیدم باجناقت برام آب قند آورده !
ینی انقدر گریه !
ترسیدم ملت فکر اشتباهی کنن درموردم و خودمو جمع کردم وگرنه راه داشت میرفتم توو یه اتاقی و درنمیومدم ..
بخش جالبش نگرانی احسان بود
یهو گفت آبجی سارا باورم نمیشه که چیزی نمونده به عمو شدنم
گفتم بچهههه تو چرا به این چیزا فک میکنیییی؟ 😁 خیلی مونده هنووووز
.
تو گرمای دلمی
عشقی که بهت دارم و 26 سالشه، خیلی می ارزه برام و کم شدنی نیست
یادت بیار
اونهمه خاطره رو یادت بیار
از اون عکسمون که بغل هم خابوندنمون و پستونک میخوریم یاد بیار
تااا .. تا آخریش ..
.
.
.
این روزا وقتی کسی ازم میپرسه دستت چه طوره و شکستگی اذیتت میکنه یا نه؟
میگم خوبم فقط فعلن هنوز نتونستم انگشت شستمو به بقیه انگشتای دستم برسونم
انگار اینجوری فقط میتونم حد درد و آسیبم رو توصیف کنم
.
توی یه پیج روانشناسی خونده بودم
یکی پرسیده بود چیه این قضیه مستی و راستی
دکتره در جواب گفته بود مزخرفه
چون آدما ترسو ان، محافظه کارن و نمیخان چهره شون خراب شه
مست میکنن و کنترلشونم دست خودشونه و هرکاری خاستن میکنن و بعد میندازن گردن مستی و میگن اون کارو کردم اون حرفو زدم چون مست بودم ..
با این توضیح راحت تر کنار اومدم
هرکی توو مستی خاست حرفی بزنه یه خط صاف رو نشونش بدید بگید روی این خط راه برو
و مطمئن باشید که میتونه راه بره
و مطمئن باشید که مستی بهانه ست
حالا چرا قفل این قضیه م ؟
اتفاق خاصی نیفتاده فقط دارم مشاهداتم رو ثبت میکنم.
.
بیا یه بازی انجام بدیم
قانونش اینه مث دیبی کلاه قرمزی باید همه چی رو برعکس بگی
ازت بدم میاد و میدونم باید با این حس چی کنم و همه تصمیم هامو با صلابت گرفتم و هیچ نگرانی ای از آینده ندارم و راحت میتونم اعتماد کنم و میتونم توی آینه به خودم نگاه کنم و میتونم با خودم روبرو بشم و میتونم فراموش کنم یه چیزی حدود 1 سال و نیم از عمرم حروم نشده ..
دو هفته 20 روزی هست که داریم روزا رو میشمریم 19 آبان برسه
19 آبان روز اعزامشه
هر روزی ک میدیدمش در حال چک کردن سایت بود که ببینه بلخره آموزشیش کجاست
بهش میگفتم کاش حسنرود بیفتی ما هر روز بیایم به بهونه تو اونجا
دیروز صبح خبرش رسید که کچوئی کرج آموزشیشه
دیشب دیدمش
سعی کردم بهش آرامش بدم
در آخرم واقعیت قضیه رو بهش گفتم
که اگه پسر بودم هیچ وقت از سربازی فرار نمیکردم ولی دلم میگیره و غصه میخورم وقتی میبینم یه پسر باید بره سربازی
الان ولی ..
.
صبح روز تعطیل خود را چگونه گذراندید؟
از خاب بیدار شدیم. صبحانه میل نمودیم. به تمیزکاری پرداختیم. مقادیری چت کردیم. خبری شنیدیم گریه کردیم. سرمونو توو لباسایی که وسط اتاق ریخته بود فرو کردیم و زار زدیم. صبح است بلخره. یک صبح آفتابی پاییزی. میدانیم که خیلی زووود زار زدن را شروع کرده ایم. اما ما اینطوری ایم. یک آدم زار زننده
بیا زندگی کنیم
حداقل این آخر هفته رو ..
بریم یه جا که بکر و واقعی باشه
هیچکی غیر از ما نباشه
3 روز بدون آدما زندگی کنیم
بعد از اون سه روز ..
بیا 3 روز زندگی کنیم..
.
عمریه از جاده ها چشم برنمیدارم
سرمو رو شونه ی هیچکی نمیذارم
هنوز اندازه ی اون روزا دوستت دارم ..
دلمون تنگه
تو بیا
مگه نگفتی سر میزنی؟
تابستون کش میاد تاااا میتونه
خیلی تنگه
با اینکه حتی پاییزم نیس
من دیوونم درست
اما من نکردم، نفمیدم چی شد به خدا
خیلی فک میکنیم مگه ما چیکار کردیم که میگی دیوونس؟
قیافمون شبیه پدرزن ونگوگ شده
دستم زیر چانه با کلاه و نگاه غم آلود!
بیا گلخونه کن ، ایام سرده وسط این همه تابستون قلب الاسد
یادمون دیگه رفته اون های و هوی و نعره مستانمون
چن وقتیه دیگه کسی دندونامون و ندیده
قدیما بیش از این اندیشه عشاق میکردی
چن وقتیه خسیس شدی
یهو شدی
رفتی دیگه سر نزدی
انگار یادت ما رو رفته باشه
ما اما هنوزم از یادت کم نکردیم
نباش خسیس
تو بیا
من دیوونم درست
ولی مگه توام دیوونه نبودی؟
مگه همیشه سر نمیزدی
ما هنوزم خیالمون جمعه
آخه قرارمون همینه
میزنه بارون عاقبت
نگرانی این همه نیمروز تفتون میگذره
امید داریم
گیرم ته دلمون گاهی یه ذره هول میکنیم
نکنه به عمرمون قد نده
هی میخوایم بگیم : بابا نکن هدر
تو بیا
آخرش که میای
حتی روزی که ما دیگه نباشیم
خب حالا زودتر بیا
نگا
به خدا شاید دیگه هرگز چیزی نسرودیما
دیروقتیه نشستیم منتظر اومدنت
بیم از کوی او دیگه نخیزد از رخوت بدن
بیا او را صدا بزن
واسه ما زشته این همه لابه التماس
جلو دیوونه ها کلی پز دادیم که میای ،زمین نمیندازی
دیر وقتیه موندیم رو زمین
کجا پیدات کنیم ؟
یه بارم تو بیا
بی اینکه ما بگردیم
جان ما ممکنه درفزاید
اما از حسن شما کم نمیشه
باشه بگو من دیوونم
اصن کی خواست عادی باشه هیچ وقت؟
حیفه آخه اینهمه دور
کی گفته دور؟
تنگه دلمون
تو بیا
چشمون چن وقتیه به دره
اگه بدونی!
..
چهرازی.. شماره 14
تاحالا شده یه آهنگ رو هی بزنی عقب و یه تیکه هاییشو گوش بدی؟
خزونم که از زور تنهاییام
میخام مثل پیچک بپیچی به پام
تو دردی من اینو میفهمم ولی
بگو جز تو درمونو از کی بخام؟
| مطالب جديد تر | مطالب قدیمی تر |
.: Weblog Themes By Pichak :.