نامههاتو سوزوندم
بارون
مشت کوبیدم رو فرمون
خسته ام
چرا تموم نمیشه؟
چقد عوض شدم
هانیبال لکتر درونم آزاد شده
دام میخاد قتل راه بندازم
شاعرانه
ولی اونایی که باید به قتل برسن ارزش اینو ندارن براشون هنر به خرج بدم پس هانیبال لکتر درونم در سکوت و خروش نشسته
رسمن سال داره تموم میشه
بیخابی ولی تموم نمیشه
دلم میخاد همین الانه الان
نصفه شبی
توو این بارون
پاشم بپوشم برم توو استودیو و تا شروع سال صفر پنج ازش بیرون نیام...
فقط به خاطر بچههام رو پام
دلم میخاد معتاد لب جوب بودم و تنها دغدغهم تهیه مواد بود
خسته م
زر میزنم
آمادگی سال جدید ندارم
میشه به همین سه چاهار تا آدمی که برا خودم نگه داشتم بگم خفه شن؟
حوصله هیچی رو ندارم
تاب و توان ادامه این ماسک رو ندارم
یک سال گذشته رو صبح تا شب در استودیو وقت گذروندم
میپرستمش
اگه استودیومو نداشتم قطعن میرفتم ۵۰۵
کاش برم داخل استودیو و هیچوقت مجبور نباشم ترکش کنم..
اشکام
دم مشک بود
سرازیر شد
سال جدید مبارک..
گفت دلم برات تنگ شده بود، رفتم کتاباتو گوش دادم
یادم اومد کتاب صوتی میخونم واسه ملت!!
این حجم از بی حواسی
بی حافظگی
حقیقتن با کتابای باشگاه مغز به جایی نمیرسم!
کارای استودیو رو تموم کردم
همه سفارشها رو تحویل دادم
فقط مونده یه کوره کارای طلا بذارم
بعد دیگه میرم توو استراحت تا سال جدید
البته اگه وقت شه
بابا رو باید ببرم تهران
عمل قلب :)
آره از ترس همینه که هر شب و هر روز توو مغزم در حال بررسی امکانهای محتمل و نامحتمل ام
همه سناریوها رو بررسی کردم
و برای همه شون آمادگی ایجاد کردم
این همه ذهن آگاهی چیز عجیبیه!
ولی راه دیگری هم نداشتم
ینی اگه با سناریوهای محتمل روبرونمیشدم
و واکنشم برای مقابله باهاشون رو برنامه ریزی نمیکردم
همونجا
توو بیمارستان رجایی تموم میشدم!
پس الان حاضرم
هرچی که بشه..
امیدوارم با هم بریم و با هم برگردیم و تولد ۶۱ سالگیش رو با هم جشن بگیریم
بله
به همین دلیل هست که صب تا شب چپیدم توو استودیو
که کمتر فکر کنم
بعد دیدم کارام رو به اتمامه و خب یه چیز دیگه میخام که مغزم درگیرش باشه
و چه یادآوری به موقعی بود کتاب صوتی
حالا نشستم پای تکمیل آرشیو اون.
ساعت ها زل میزنم به کتابخونهم و نمیدونم بعد از مغازهی خودکشی چه کتابی رو صوتی کنم
قبلن میدونستم ولی الان نه!
درگذر
درگذر
آسمانی پیدا نیست
احتمالن
احتمالن
قهرمانی در کار نیست
.: Weblog Themes By Pichak :.